در زمانی که وفا قصه ی برف به تابستان است ... و صداقت گل نایابی است ... و در آیینه ی چشم شقایق ها ... جابر ظالم و بی عاطفه ی غم جاریست ... به چه کس باید گفت ؟؟؟ در تمام لحظه هایم ، هیچکس وسعت ویرانیم را حس نکرد !!! ببخشید که نظرم عوض شد و موندم ... نخواستم تنهاییم بیشتر از اینی که هست عمیق بشه ... خواستم این تنها دوستم رو نگهش دارم ... شاید از دست دادن همه، اونم ناگهانی ، یه جور خودکشی باشه ... دلیله موندنم یه کامنت خصوصی بود که خیلی روی من اثر گذاشت ... و چون ازم خواهش کرده بود که بمونم و دلیلشم برام قانع کننده بود ... مجبور شدم حرفمو عوض کنم ... شاید فکر کنید آدم دمدمی مزاجی هستم ... بهر حال اون دوست خوبم با اون کامنتشون زبونم رو واسه نه گفتن بستن ... هرچند خودم هم از بستن بلاگم خیلی ناراحت بودم ... حالا دیگه میخوام این تنها دوستمو تا آخرین لحظه ی زندگیم حفظش کنم ... به هر قیمتی شده ... میدونین چرا ؟؟؟ واسه اینکه همه ی دوستام تک تک منو تنها گذاشتن ... ایرادی بهشون نمیگیرم و بهشون حق میدم ... چون یه جایی خوندم : و بدینسان ا ست که : کسی میمیرد و کسی میماند ... هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد مروارید صید نخواهد کرد ... گاهی از صداقت و راستگویی حالم بهم میخوره مثل الان ... چون همه چیزو خراب میکنه ... کاش میتونستم آدمی باشم که هر چی به سرم میاد حقم باشه ... ولی حیف ... که وجدانم قبول نمیکنه که آدم دیگه ای باشم ... پس میمونم زیر سایه ی سپیدارم ... نمیخوام جام توی کیسه زباله باشه ... تا هروقت که خدا بهم مهلت بده بهار می مونم ، امیدوارم خودش کمکم کنه ...






هیچوقت فکر نمیکردم به جرم عاشقی اینطور مجازات بشم ...
قلبم شتابان میزنه ...
شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام ...
و من تنهایی خود را در آغوش میکشم ...
تنها ماندم ...

پس سپیدارو حفظش میکنم اونم با چنگ و دندون ...
میخوام از این به بعد با خدا و سپیدارم تنها باشم ... این که چیزه زیادی نیست ؟؟؟
از دوستای گلی که از بسته شدن سپیدار ناراحت شدن ممنونم
اقا حامد عزیز ، کاکتوس عزیزم ، اقا سعید ، اقا میلاد و همون دوستی که به خاطر کامنتش
نظرمو عوض کردم از همتون ممنونم سعی میکنم دوست خوبی باشم براتون ...
همتونو دوست دارم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:31 توسط بهــــــــــــار |