تنهــــــــــایی !!! تنهــــــا واژه ی مـــــــانوس !!! همدم چندین ساله ی غربت دلم . غرق شده ام در خودم !!! دست و پا میزنم در این باتلاق عظیم ولی فرو نمیروم !!! دورم از نزدیکترین هایم ... دوره دور !!! چشمانم تنها مرورگر سایه های بی بدیل خاطره های تلخند! حتی خواب نیز فراری است از دیدار چشمان !!! گاهی که خسته از دیدار خاطره ها بسته میشوند ... همه چیز از نو تکرار میشود !!! و وقتی از روی اجبار به خورشید سلامی دیگر میدهند نقابی سیاه به صورت میکشند !!! میخندند ولی به رسم عادت !!! چیزی برای گفتن ندارند جز خیره شدن به گذر ثانیه ها انتظاره رسیدن شب !!! و گذشت یک روز دیگر از داستانی اجباری به نام: زندگــــــــــی !!! کاش هیچوقت نقشی در این داستان نداشتند !!! کاش اینبار هم کسی اشکهایم را نبیند 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 15:56 توسط بهــــــــــــار |