این داستانی که گذاشتم توی این پست رو توی یه کتاب خوندم به نظرم جالب اومد حیفم اومد که شما نخونیدش واسه همین گذاشتم تووبلاگ امیدوارم واستون مفید واقع بشه یه روز یه دختر کور، روی پلههای یه ساختمون نشسته بود ... و یه کلاه و یه تابلو رو کنار پاش گذاشته بود!!! روی اون تابلو نوشته بود: من کورم لطفا کمک کنین!!! یه آدم تیزبین از کنار ش می گذشت... نگاهی بهش کرد ... فقط چند تا سکه داخل کلاه بود. اونم چند تا سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از دخترکور اجازه بگیره... تابلوی اونو برداشت و اونو برگردوند و یه جمله ی دیگه روش نوشت و تابلو رو کنار پای او دختر کور گذاشت و از اونجا رفت . عصر اون روز، اون مرد دوباره به اون ساختمون برگشت، و متوجه شد که کلاه دختر کور پر از سکه و اسکناس شده !!! دختر کور از صدای قدمهاش ، اون مردو شناخت ... و ازش خواست اگه اون همونیه که اون تابلو رو نوشته، بگه که روی تابلو چی نوشته ؟؟؟ اون مرد جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته ی شما را به یه شکل دیگه نوشتم !!! و لبخندی زد و به راه خود ش ادامه داد. دختر کور هیچوقت نفهمید که اون چی روی تابلو نوشته بود ولی روی تابلوش خونده میشد : امروز بهار ه ، ولی من نمیتونم اونو ببینم !!! ح اشیه ۱: این داستان به ما میفهمونه که وقتی کارمون رو نمیتونیم پیش ببریم باید راهشو عوض کنیم . اونوقت می بینیم که بهترینها ممکن میشه . ح اشیه ۲ : باور داشته باشیم که هر تغییر بهترین چیز برای زندگیه حتی برای کوچکترین اعمالمون ح اشیه ۳: از دل، فکر، هوش و روحمون مایه بذاریم این رمز موفقیته ح اشیه ۴ : همیشه لبخند بزنیم حتی اگه گاهی واسمون سخت میشه 





+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:15 توسط بهــــــــــــار |