آخرین باری که اجازه دادی مهمونت بشم هیچوقت یادم نمیره ... من بودم و خدا بیامرز بابا بزرگم ... دل تو دلم نبود ، لحظه شماری میکردم تا برسم مشهد و بیام پابوست ... هر وقت می اومدم حرم اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم بیام جلو ... میترسیدم لای اون همه جمعیتی که مشتاق زیارتت بودن نفس کم بیارم ... واسه همین از دور زیارتنامه میخوندم و حرفامو بهت میگفتم ... ولی وقتی برای چندمین بار اومدم ، دلم شکست ... دوست داشتم ضریحت رو لمس کنم ، نمیدونم چرا ولی خیلی دلم میخواست ... دلمو زدم به دریا گفتم میرم داخل حرم و هر جور شده خودمو میرسونم به ضریحت ... وقتی وارد شدم موقع نماز ظهر بود ، همه داشتن واسه نماز جماعت آماده میشدن ... من و خیلی های دیگه اومدیم داخل به فاصله چند ثانیه بعدش درها رو بستن ... میگفتن قراره ضریح آقا رو شستشو بدن و واسه یک ساعت درها بسته میمونه ... از خوشحالی مثل بارون گریه میکردم ، یعنی میشد ؟؟؟ کنار ضریح فقط من بودم و چند تا خانوم دیگه و خدام ... که داشتن آماده میشدن واسه شستشوی ضریح ... یکیشون بهم گفت خانوم اگه میخوای زیارت کنی سریعتر ، اینجا نمیشه بمونی ... باورم نمیشد دستامو قفل کرده بودم تو پنجره های ضریحت و گریه میکردم ... قربون مهربونیت برم ، شنیده بودم که مهمونا تو ناامید برنمی گردونی ... الان دیگه با چشمام به عینه دیدم ... وقتی گریه میکردم و باهات حرف میزدم یه لحظه احساس کردم کسی دست کشید روی سرم ... وقتی برگشتم هیچکس پشت سرم نبود ، چه حس عجیبی بود ... وقتی واسه بابا بزرگ تعریف کردم ، منو بوسید و گفت : دخترم آقا جوابتو داده ... شهادت امام رضا (ع) رو تسلیت میگم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 1:20 توسط بهــــــــــــار |