عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی با ختیم تا رها گردیم از دلواپسی در آن سوی خط زمان ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم با توام بانی عالم با توام ای مهربانم ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان کوچکم با قطره بودن راهیم کن سوی دریا عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا سیر در دنیای معنا بی زمان و مکان وصل در عین جدایی زندگی با جان جان عاشقان در شوق پروازند از این خاکیان چونکه باشد پای یک عشق خدایی در میان شاعررو نمی شناسم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 9:41 توسط بهــــــــــــار |