شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی... تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم... تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم... پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس... تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید... با حسرت جدا کردم... وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی... دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی... و من تنها برای دیدن آن چشم ... تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم... و این بود آخرین حرفت... و بعد از رفتنت... حریم چشمهایم را به روی غروب نارنجی خورشید وا کردم... نمی دانم چرا رفتی؟... نمی دانم چرا؟... شاید خطا کردم؟...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 19:18 توسط بهــــــــــــار |