یه درخت خشک و بی بر میون کویر داغ... توی ته مونده ذهنش، نقش پررنگ یه باغ... شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید... بر و دوشش همه پر شد ز اقاقی سپید... زیر سایه خیالی کم کمک چشماشو بست... دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست... اولی گفت: اگه بارون باز بباره تو کویر... دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر... دومی گفت: که قدیما یادمه کویر نبود... جنگل و پرنده بود و گذر زلال رود... گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره ... اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 14:48 توسط بهــــــــــــار |