سلااااااااااااااااااام خدااااااااااااااااااا جووووووووووونم... چی بگم و چه جوری شکر گذارت باشم؟؟؟؟ بابت این همه زیبایی که به من اشرف ترین مخلوقت هدیه کردی؟؟؟؟ هر کجا رو که نگاه میکنم عطر حضورت رو حس میکنم... با تمام وجودم همه زیبایی های کادو پیچ شده ات به خودم رو می بینم... شاید یه وقتایی غبار جلوی چشمامو بگیره و نتونم اونجوری که تو میخوای نگاه کنم... ولی تو اونقدر مهربون و بنده نوازی که بازم قشنگی هاتو از من دریغ نمی کنی... یکی از هدیه های قشنگی که این روزا به همه ی ما هدیه دادی... دونه های قشنگ و مخملی بود که ابرهای غم گرفته ی سپهر هستی به جای اشک تقدیم ما کردن... واااااااااااای خداااااااااااااا جووووووووووونم... همه جا پر شده از یکرنگی و سفیدی... چقدر همه جا قشنگه... خدا جووووونم شاید یه کم خنده دار باشه... ولی من همیشه عاشق انگشت زدن به این صفحه ی یه رنگت بودم... البته دیروز این کارو کردم و بدون اجازه بهش دست زدم... بعدم یه کمی ازش خوردم... وای نمی دونستم یه رنگی انقدر خوشمزه است ... از مزه اش خوشم اومد... بازم انگشت زدم و ازش خوردم... چقدر گواراست... اونقدر ازش خوردم که گلو درد گرفتم، آخه قبلا هم توی این کار زیاده روی کرده بودم و از شدت پر خوری تب کردم و خونه نشین شدم... تازه می خوام یه کار دیگه ام باهاش بکنم ... خدا جووووونم دعوام نکنیا ... میخوام ازش آدم برفی درست کنم... میخوام به اندازه سر سوزنی بفهمم که چقدر کار بزرگی کردی منظورم آفرینش انسانه... واااااااااااای نه خدا جووووونم منو ببخش... آخه این آدم کجا و اون آدم کجا؟؟؟؟ ولی من این آدمم دوستش دارم... شاید تو سینه اش قلبی نباشه که بتپه... شاید نتونه به کسی بگه دوستت دارم... شاید دماغش از هویج باشه و دستاش شاخه ی درخت... شاید شال و کلاهش عاریه ای باشه از طرف اونایی که به خودشون می بالن که انسانن... شاید عمرش کوتاه باشه... و هزارتا شاید دیگه... ولی من دوستش دارم... چون... این موجود بی جان مظهر و نمادی از عشقه... عشق... عشق به تو خدااااااااااااااااااا جووووووووووووونم. 


+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:38 توسط بهــــــــــــار |