سلام ... ایام محرم رو تسلیت میگم ... امیدوارم عزاداری هاتون قبول باشه... شاید بگید چرا تو این پست ازمحرم نمیگم ... ولی واسه خودم خیلی جالب بود... وقتی شنیدم واقعا متاثر شدم... میخوام قصه ی یه عشق رو واستون بگم که توی همین ایام ابدی شد... امشب سالگرد همون عشق ابدیه ... واسه همین خواستم شما رو هم در این عشق ابدی شریک کنم... این قصه نیست حقیقته و من از طرف یه دوست واستون نقل قول میکنم
امشب سالگردشه ... سالگرد کسی که دوستش داشتم... کسی که تمام دنیام بود...
۱۶ سال پیش ... دیدین این زخم کهنه است...
وقتی بچه بودم تقریبا ۵ ساله، مامانم میرفت سر کار واسه همین منو میذاشت مهد...
شرترین بچه ی مهد من بودم، هیجکس از دستم در امان نبود. حتی خانوم معلمم...
فقط دوتا چشم بود که هر وقت می دیدمش چنان آروم و رام می شدم که هیچکس باور نمی کرد که این من باشم...
دو تا چشم سبز...
و زیباترین چشم هایی بودن که میدیدم، اما نمی تونستم باهاش حرف بزنم...
تا اینکه یه روز ، ناهار آش آوردن . منم زیاد دوست نداشتم ...
بغل دستیم داشت سر به سرم میذاشت، خواستم بگم نکن، که دستم خورد و آش ریخت...
خانومم فکر کرد من عمدا این کارو کردم...
و منو از کلاس انداخت بیرون. مجبور شدم تو اون هوای سرد برم بیرون...
رفتم روتاب نشستم ، تو فکر بودم چه طوری از خانومم انتقام بگیرم...

که یه دفعه تاب حرکت کرد و منم محکم خوردم زمین...
وقتی بلند شدم ، خواستم بزنمش. ولی یهو خشکم زد.خودش بود...
همون دو تا چشم سبز...
نمی دونستم چی بگم، گفتم: اینجا چیکار میکنی؟...
گفت: خانوم منم از کلاس بیرون کرد.بعدها شنیدم اونم عمدا ظرف آش رو ریخته...
دوران خوبی شروع شد.بعد از مهد رفتیم دبستان...
زمان جنگ بود ، واسه همین معلم کم بود...
و از اونجایی که یه دبستان تو شهرک بیشتر نبود، یه شیفت دخترا بودن یه شیفت پسرا...
بعضی اوقات هم که ما معلم نداشتیم می رفتیم شیفت دخترا و می شدیم همکلاسی...
بعد از کلاس اکثرا با هم بودیم و می رفتیم بیرون...

پاییز شمال دیدنی بود.سرتونو درد نمیارم. کم کم بزرگ شدیم...
تا رسید به راهنمایی . اوایل راهنمایی بودم که دیگه کمتر می دیدمش خیلی کم...
ولی بازم خوشحال بودم تمام رویام تو اون خلاصه میشد...
تا اینکه محرم همون سال، یه شبی مثل امشب، تو تابستون شب عاشورا...
هیات محله ما میخواست بره محله ی پایین تر ...
واسه همین از سر شب همه جلوی مسجد جمع بودن...
من و پسر خاله ام و پسر دایی ام گفتیم زودتر بریم هیات محل بالا بخور بخور...
دیگه وانسادیم که همه بیان زودتر رفتیم. هر چی منتظر شدیم دیدیم هیات محلمون نیومد...
دیر شد کم کم نگران شدم.واسه مامانم و خاله ام ...
یه دفعه پسر خاله کوچیکم اومد.داشت گریه میکرد. نفهمیدم چی گفت...
دویدم سمت محل خودمون. تو راه همهمه بود .یکی جیغ میزد یکی فریاد میکشید...
همه زنا داشتن میدویدن.بیشتر ترسیدم...
یه دفعه مامانمو دیدم اومد جلو و یکی زد تو گوشم. گفت: کجا بودی؟ مردم از نگرانی...
میخواستم گریه کنم که دیدم یه موتور یه گوشه افتاده و داره می سوزه...
یه نفرم رو زمین دراز کشیده و روش چادر انداختن ...
شنیدم که دختر خاله ام میگفت: طفلی همکلاسی ام بود...
تا اینکه آمبولانس اومد و اونو برد.
آره خودش بود... اون شب تو بیمارستان تموم کرد...منم تموم کردم...
روز بعد، روز عاشورا مراسمش بود...

اون زمینی نبود .واقعا نبود.میدونین جریان چی بود؟...
یه معتاد عملی اون شب مواد نداشت ، داشت میرفت خبر مرگش با موتور داغونش مواد بخره...
که تو راه میره وسط هیات و اون اتفاق می افته...
اما مهم اینه: اون شب ، قبل از اینکه فوت کنه از پدر و مادرش میخواد که به اون موتوری کاری نداشته باشن و ازش شکایت نکنن چون خانواده داره...
واسه همین میگن خدا آدمای خوب رو زودتر میبره و منه گناهکار رو باقی میذاره...
میدونین چی از همه بیشتر عذابم میده؟؟؟
اینکه حتی واسه یه بار نتونستم بهش بگم:
چقدر دوستش دارم...
نتونستم بگم همه ی دنیای منه...
امشب دوباره همون شبه
اگه اون شب زودتر نرفته بودم و می موندم تا بیاد... اگه بهش گفته بودم چقدر دوستش دارم...
اگه... اگه... اگه... اینا عذابم میده...
بعد ۱۶ سال مهر کسی دیگه اومد توی دلم فکر میکنم اشتباه کردم...
نباید به کسی دل می بستم ، می ترسم همه چیز یه بار دیگه تکرار بشه...

پیوست ۱ : زندگی در جریانه اما واسه این عاشق بعد از ۱۶ سال فقط یه حسرت مونده اونم حسرت گفتن یه جمله: دوستت دارم
پیوست۲ : ترا خدا عشقمون رو مخفی نکنیم و از گفتن دوستت دارم ابا نداشته باشیم وگرنه ما هم به جمع اون حسرت به دل ها می پیوندیم
پیوست۳: از دوست عزیزم صمیمانه تشکر میکنم واسه اینکه خاطراتشو در اختیار من گذاشت
پیوست ۴: سالگرد ابدی شدن معشوقه ی چشم سبزت رو از صمیم قلب بهت تسلیت میگم عزیزم
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 2:28 توسط بهــــــــــــار |