سلام دوستای مهربونم ببخشید واسه آپ کسی رو خبر نکردم دلم گرفته بود چند خطی نوشتم واسه اینکه کمی سبک بشم
انگار تو یه دایره ی بسته گیرافتادم وهیچ کس نمیتونه حسمو بفهمه انگار زبون من با زبون بقیه ی آدما فرق داره ... گاهی وقتا حتی اجازه ندارم حسمو بگم واونقدر تنهام که ناخوداگاه از این همه تنهایی قلبم به درد میاد واشکام بی اختیار جاری میشن !!! اما بعد از مدتی ،وقتی با خودم خلوت میکنم و به روند زندگیم نگاه می کنم ولحظه های خوشی و ناخوشیم رو به یاد میارم میفهمم که:اون کسی که تو گذشته منواز ناخوشی ها رها کرد حالا هم هست اونی که سخت ترین تصمیم گیریها رو به روش خودش برام آسون میکرد حالا هم هست !!! اونی که بعداز سختیها ویاد گرفتن اون چیزایی که باید یاد میگرفتم لذت شادی رو به قلب و روحم چشوند حالا هم آماده است تا مهرش رو نثارم کنه !!! پس این همه اندوه واحساس تنهایی برای چیه ؟؟؟ وتازه میفهمم که غم و اندوهم به این خاطر بوده که خودم رو از اون جدا حس میکردم ... خدایا منو ببخش که گاهی وجودتو حس نمیکنم !!! منو ببخش !!! دلم میخواد چشامو ببندم واسه چند لحظه ام شده به هیچ چیزه عذاب آوری فکر نکنم و وقتی چشامو باز میکنم: همه چیز اونجوری بشه که من میخواستم !!! یعنی میشه خدا ؟؟؟؟؟ چـــــــــه دردی اســــــــت در میـــــــــان جمـــــــــــع بودن ، ولی در گوشـــــــه ای تنهـا نشستن بـــــــرای هر کســــــی شعـــــری سرودن ، ولـــــی لبـــــهای خـــــود هـــــمــــــواره بستــــــــن به نـــــزد عاشقــــــان چون سنــــگ خامــــــوش ، ولــــی در بطـــــن خود غوغـــــا نشــــستن به مـــــــــن هر دم نــــوای دل زنـــــد بانـــگ ، چه خـــــوش باشد از این غم خانـــه رستـــن 





برای دیگران چون کوه بودن ، ولی در چــــشم خود آرام شکــــستن
به رسم دوستی دستی فشـــــردن، ولی با هـــر سخن قلبی شکــــستن
به غـــربت دوستـــان بر خــــاک سپردن ، ولی بردل امید خانه بستن
چه دردی است در میان جمع بودن ، ولی در گوشه ای تنها نشستن


+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 10:0 توسط بهــــــــــــار |