تنهــــــــــایی !!! تنهــــــا واژه ی مـــــــانوس !!! همدم چندین ساله ی غربت دلم . غرق شده ام در خودم !!! دست و پا میزنم در این باتلاق عظیم ولی فرو نمیروم !!! دورم از نزدیکترین هایم ... دوره دور !!! چشمانم تنها مرورگر سایه های بی بدیل خاطره های تلخند! حتی خواب نیز فراری است از دیدار چشمان !!! گاهی که خسته از دیدار خاطره ها بسته میشوند ... همه چیز از نو تکرار میشود !!! و وقتی از روی اجبار به خورشید سلامی دیگر میدهند نقابی سیاه به صورت میکشند !!! میخندند ولی به رسم عادت !!! چیزی برای گفتن ندارند جز خیره شدن به گذر ثانیه ها انتظاره رسیدن شب !!! و گذشت یک روز دیگر از داستانی اجباری به نام: زندگــــــــــی !!! کاش هیچوقت نقشی در این داستان نداشتند !!! کاش اینبار هم کسی اشکهایم را نبیند 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 15:56 توسط بهــــــــــــار |
این داستانی که گذاشتم توی این پست رو توی یه کتاب خوندم به نظرم جالب اومد حیفم اومد که شما نخونیدش واسه همین گذاشتم تووبلاگ امیدوارم واستون مفید واقع بشه یه روز یه دختر کور، روی پلههای یه ساختمون نشسته بود ... و یه کلاه و یه تابلو رو کنار پاش گذاشته بود!!! روی اون تابلو نوشته بود: من کورم لطفا کمک کنین!!! یه آدم تیزبین از کنار ش می گذشت... نگاهی بهش کرد ... فقط چند تا سکه داخل کلاه بود. اونم چند تا سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از دخترکور اجازه بگیره... تابلوی اونو برداشت و اونو برگردوند و یه جمله ی دیگه روش نوشت و تابلو رو کنار پای او دختر کور گذاشت و از اونجا رفت . عصر اون روز، اون مرد دوباره به اون ساختمون برگشت، و متوجه شد که کلاه دختر کور پر از سکه و اسکناس شده !!! دختر کور از صدای قدمهاش ، اون مردو شناخت ... و ازش خواست اگه اون همونیه که اون تابلو رو نوشته، بگه که روی تابلو چی نوشته ؟؟؟ اون مرد جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته ی شما را به یه شکل دیگه نوشتم !!! و لبخندی زد و به راه خود ش ادامه داد. دختر کور هیچوقت نفهمید که اون چی روی تابلو نوشته بود ولی روی تابلوش خونده میشد : امروز بهار ه ، ولی من نمیتونم اونو ببینم !!! ح اشیه ۱: این داستان به ما میفهمونه که وقتی کارمون رو نمیتونیم پیش ببریم باید راهشو عوض کنیم . اونوقت می بینیم که بهترینها ممکن میشه . ح اشیه ۲ : باور داشته باشیم که هر تغییر بهترین چیز برای زندگیه حتی برای کوچکترین اعمالمون ح اشیه ۳: از دل، فکر، هوش و روحمون مایه بذاریم این رمز موفقیته ح اشیه ۴ : همیشه لبخند بزنیم حتی اگه گاهی واسمون سخت میشه 





+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:15 توسط بهــــــــــــار |
چقدر فراموشکاریم !!! فاصله ی خیلی چیزا خیلی کمه!!! مرز بین خیلی چیزا حتی از تا ر مویی هم نازکتره!!! و من این روزا زندگیم پر شده از این مرزای نامرئی
مرز بین سلامتی و بیماری مرز بین محبت و بی تفاوتی مرز بین گل لبخند و شبنم اشک مرز بین همه چیز بودن و هیچ شدن مرز شعف و شور و غم مرز میان زندگی و مرگ و مرز بین شروع و پایان من این روزا در حیرتم از ابهامی که بین ایناست مثل رنگایی که آروم آروم به رنگی دیگه تبدیل میشن تنها زمانی می فهمی که رنگ دیگه نمایان میشه زمانی که حریم ها شکسته میشه و تو از یکی میگذری روزگار عجیبیه !!! این روزا شدم ناظر... ناظره همه ی این مرز های پنهان مرز هایی که گاهی باورشون خیلی سخت میشه !!! 



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 8:26 توسط بهــــــــــــار |