به نام خدای امیدها خوشحالم که برگشتم ایران تو هوای تهران با وجود اینکه بیشتر منوکسید کربن استشمام میکنم تا اکسیژن بازم حس میکنم این هوا برام سبکتره از هوای غربت !!! چقدر دلم واسه نیمکت زیر سپیدارم تنگ شده بود خوشحالم که تونستم دوباره روی این نیمکت بنشینم و برگهای سبز سپیدارم رو تماشا کنم شاید اگه نیت سفرم چیزه دیگه ای بود الان اینا رو نمی گفتم ولی به بهای سنگینی به این تجربه ی با ارزش رسیدم الان وقتی بر میگردم به عقب ، همین یکماه گذشته فکر میکنم همش یه خواب بوده یا شایدم یه کابوس !!! کابوسی که آخرش معلوم نبود البته از دریچه ی ذهن من شاید یه کشمکش و جنگ بود بین موندن و رفتن ولی من به خودم و بقیه ثابت کردم که میشه با وزنه ی امید کفه ی زندگی رو سنگین ترش کرد یه جایی خوندم که : امید رو از کرم ابریشم یاد بگیرید که دور خودش قفس می بافه ولی همیشه به فکر پروازه نمیدونم میتونم حرفای شبهای تنهاییم رو توی این صفحه جا بدم یا نه ؟؟؟ حرفایی که برای گفتنشون دنبال یه جفت گوش شنوا میگشتم ولی حتی دریغ از یه همزبون!!! شبها و روزایی که فریاد میزدم : خدایا کمکم کن ، کمکم کن ... شبها و روزایی که غم همه ی وجودم رو پر کرده بود دلم گرفته بود ، گلوم پر از بغض بود ولی چاره ای جز سکوت نداشتم همه ی وجودم پر از درد بود ، دلم میخواست گریه کنم اما به خاطر دو جفت چشم گریون و منتظر ،همه رو توی گلوم خفه میکردم و به زور میخندیدم و میخندوندم از پنجره ی اون اتاق لعنتی به آسمون نگاه میکردم کدر و ابری !!! اونم مثل من گرفته و غمگین بود نمیدونم اون چرا گریه نمیکرد ؟؟؟ شبها و روزایی که حس میکردم چقدر سهم من از دنیا کم بود سهم من از همه چیز کم بود چرا سهم من از گذر زمان فقط شنیدن تیک تاکهای ساعت تو سکوت بود ؟؟؟ انگار چیزی رو گم کرده بودم ، همش دنبالش میگشتم اما نمیدونستم چیه ؟؟؟ خیلی سخته دنبال چیزی بگردی که نمیدونی چیه شبها و روزایی که افتادن یه اتفاق رو حس میکردم اما نمیدونستم خوبه یا بد ؟؟؟ دلم میخواست خوب باشه نه به خاطر خودم ، نه به خاطر اینکه بیشتر باشم به خاطر اونایی که همه ی امید و زندگی رو تو نفس های من پیدا میکردن شبها و روزایی که با اشک چشام وضو میگرفتم و روی سجاده می افتادم و حلقه ی درش رو میکوبیدم کبوتر وجودم رو تو آسمون پر مهرش پرواز میدادم و این بهترین حسی بود که از درد دورم میکرد 


حس میکردم اگه سهم من از دنیا همین سجاده و قبله گاه باشه برام کافیه
برام همین کافیه که خدایی دارم که صدامو میشنوه و دردمو میدونه
دیگه بغضهای توی گلوم عذابم نمیداد ، هر چقدر که دلم میخواست گریه کردم
باورتون میشه؟؟؟ آسمون هم پا به پای من گریه میکرد !!!
اونم بلاخره رها شد !!!
خودمو سپردم به همون مهربونی که اگه بخواد هر محالی رو ممکن میکنه
و حالا این منم که در سایه عنایت و لطفش و تو گرمای کرامتش آرومم
خدایا دلم میخواد تو رو با بلندترین فریاد ها صدا کنم و بگم :
میخوام تو رو همیشه و همه جا داشته باشم !!!
راستی که دنیا معبد آزمونه !!!
برام سواله که ما آدما روی این سرزمین سخت و بی رحم
که همه ی ما رو بی چون و چرا تو شکم خودش دفن میکنه
چطور با اطمینان احمقانه ی خودمون راه میریم ؟؟؟
چطور پاهامونو روی سینه ی این قاتل آدمخوار می کوبیم و می رقصیم ؟؟؟
توی این مدت که نبودم با اتفاقاتی که برام افتاد
معنی تک تک جمله های این شعرو با همه ی وجودم حس کردم
میخوام براتون بنویسمش
شاید حس شما موقع خوندن این شعر مثل حسی که من داشتم نباشه
ولی مطمئنم همه ی شما دوستای خوبم
یه جایی ، یه روزی ، با همه ی وجودتون حسش کردین
خدایا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت
غم و اندوه اگر روزی هم مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره ی عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که :
خدا هست ، خدا هست !!!
او همانی است که در تارترین لحظه ی شب
راه نورانی امید نشانم میداد
ماه من !!!
غصه اگر هست بگو باشد
معنی خوشبختی ، بودن اندوه است
این همه غصه و غم !!! این همه شادی و شور!!!
چه بخواهی ، چه نخواهی ، میوه ی یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر :
سمت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی میخواند :
خدا هست ، خدا هست !!!

دوستتون دارم دوستای گلم و خوشحالم که بازم کنارتون هستم
ممنون که بازم پرحرفی هامو تحمل کردین
تو تمام این روزا همیشه به یادتون بودم
دلم پر میزد واسه دیدنتون
واسه دادن سلام و گرفتن جوابش!!!
به امید روزای خوب با هم بودن
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:43 توسط بهــــــــــــار |