امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت بودم ... وقتی لبریز شده بودم از نبودن های بی دلیل این روزها ... تمام هستی را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی ... و به سویم نشانه رفتی ... بی آنکه بدانی ، من این روزها ... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت ... بی آنکه بدانی من بودنم را ... در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام ... آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته ... پس من به همان سلام بسنده میکنم ... تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد ... راستی ... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را ... من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام ...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 8:44 توسط بهــــــــــــار |
حافظ شیرازی : اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ... به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را ... صائب تبریزی : اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ... به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را ... هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد ... نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را ... شهریار : اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ... به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را ... هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد ... نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را ... سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند ... نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را ... مهدی معدنیان : هر آن کو می برد دل را مقامی ارجمند دارد ... به خال هندویش بخشم دل و دین و دو دنیا را ... روا نبود بر او بخشند سمرقند و بخارا را ... سر و دست و تن و پا را ، تمام روح و اجزا را ...
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:35 توسط بهــــــــــــار |
روزها می گذره ... ماه ها می گذره ... و سالها هم خواهد گذشت ... اما چیزی در من تغییر نمیکنه ... هیچ چیز ... انگار که چیزی رو گم کرده باشم ... هر روز دنبالش میگردم ... نمیدونم گم کردم ؟؟؟ یا جایی جا مونده ؟؟؟ یا شاید کسی اونو با خودش برده ؟؟؟ اما هر چی هست جاش خالیه ... و هیچ چیز دیگه ای جاشو پر نخواهد کرد... تو میدونی چیه؟؟؟
می دونی ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:47 توسط بهــــــــــــار |
صدای نی تمام دشت رو پر کرده بود .آسمون ، خورشید ، زمین با لباس سبز تنش ... حتی گله ی چرایی که تو دشت پراکنده شده بود ، دل به نوای اون بسته بودن ... آراز با تمام وجودش دم به دمه نی ، سفره ی دلشو واسه رمه اش باز کرده بود ... درد دل میکرد و از زخمایی که تو یه سالی که تو شهر بود و روحشو آزار داده بود میگفت ... از دردایی که رو دلش سنگینی میکرد ... نگاش به آسمون صاف و آبیه بالا سرش افتاد ... آسمون کبره بسته ی شهر کجا و آسمون بالا سر این گله و دشت کجا ؟؟؟ نی پا به پای آراز ناله میکرد ، یاد حرفه آقاش خدا بیامرز افتاد ... - خواهی بری شهر پی چه ؟؟؟ - خوام برم پی کار ، میگن اونجا کار بیشتره ... کار که پیداکردم میام روشنک نومزدمو هم می برم ... - هه ، بهمین خیال باش . اونجا هیشکی به هیشکی رحم نمیکنه ... اگه تو خواهی کار کنی ، بمان همیجا کار کن ... صدای نی برای چند لحظه قطع شد ... تو همین زمستون گرگها ارسلان رو که برای آوردن طبیب بالا سر مادر آراز ... رفته بود ده دریده بودن ... آراز حسرت یک بار دیدن دوباره آقاش به دلش موند ... با سر آستین دو سه قطره اشک گوشه ی چشماشو پاک کرد ... تیغ نفسشو تیز کرد و به دل نی فرو کرد . و نی دوباره شروع به نالیدن کرد ... روزای اول ورودش به شهر بود که بقچه ی لباسشو با چند قرون پولی که توش بود ازش دزدیدن... با کلی بدبختی و این درو اون در زدن بلاخره اتفاقی تونست دزدو پیدا کنه که ببرتش نظمیه ... اما چه فایده که جز یه اردنگی جانانه و چند تا بد و بیراه چیزی عایدش نشد ... این جوری که از حرفا فهمیده بود طرف راپرتچی آژانا بود ، کار دیگه ای ازش بر نمی اومد... یاد صاحب کافه ای که تو اون کار میکرد حالشو بهم میزد ... بی صفت به زن برادر خودش هم رحم نمیکرد ... راست میگفت بیچاره آقام اونجا هیشکی به هیشکی رحم نمیکرد ... تو شهر دل بیشتر مردمش هم مثل آسمونش بی صفا و کدر بود ... همسایه با همسایه سر گذاشتن گاری جدل میکرد ... بد مذهب به هیچکس نمیشد اعتماد کرد . جلوت یه چیز میگفتن ، پشت سرت یه چیز دیگه ... وقتی مست بودن معرفت خرج هم میکردن و وقتی به عقل میشدن از هم طلبکار ... صدای نی هنوز ادامه داشت ... بین اون همه گرگ ، هم صحبتی با گوسفندان نعمتی بود ...


حاشیه۱:کاش آراز الان می اومد و یه بار دیگه شهر رو میدید اونوقت ...
غیر از آسمون کبره بسته اش چه چیز ها یی که نمیدید !!!
میدید که این شهر فرنگ واقعا هزار رنگه !!!
حاشیه۲:گاهی وقتا هم نوا شدن با نی ، و حتی هم صحبتی با گوسفند ...
از دیدن هزار تا شهر فرنگ زیبا تر و رنگی تره ...
پس خوشبحال آراز که هم نفسش نی و سایبونش آسمون زلال و آبی ...
زیر اندازش سبزی چمن و دلگرمیش صفای هم ولایتی هاشه ...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 10:30 توسط بهــــــــــــار |