مرا از اینکه می بینی ، پریشان تر !!! چه میخواهی ؟؟؟ از این آتش به جا ، یک مشت خاکستر !!! چه میخواهی ؟؟؟ من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم !!! بیا این اوج و این پرواز و این باور !!! چه میخواهی ؟؟؟ بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه میخواهی ؟؟؟ مرا بیخود به باران می بری با مستی چشمت !!! بیا این چشمها ، این گونه های تر !!! چه میخواهی ؟؟؟ برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست !!! بیا این تیغ و این شمشیر و این هم سر !!! چه میخواهی ؟؟؟ بگو شیرین ترین رویا بگو دیگر چه میخواهی ؟؟؟ تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد !!! بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه میخواهی ؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10:2 توسط بهــــــــــــار |
یه وقتایی تشخیص خوب و بد خیلی سخت میشه ... یا شاید انتخاب ... کاش میشد حد و مرزها رو شکست ... کاش میشد از این همه فشار کم کرد ... آخه یه نفر و این همه ... خدایا خودت کمک کن ... راضیم به هر چی که تو رو راضی کنه ... ولی خدا جون یه کم آسون ترش کن... دیگه از کلمه ی نمی دونم حالم بهم میخوره ... از کلمه ی نمی تونم متنفرم ... پس کمک کن که بتونم ... خدا جون منتظرما ... زود میای دیگه ؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 17:49 توسط بهــــــــــــار |
وقتی که دیگر نبود ... من به بودنش نیازمند شدم ... وقتی که دیگر رفت ... من به انتظار آمدنش نشستم ... وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ... من او را دوست داشتم ... وقتی که او تمام کرد ... من شروع کردم ... وقتی که او تمام شد ... من آغاز شدم ... و چه سخت است، تنها متولد شدن... مثل تنها زندگی کردن است ... مثل تنها مردن ... تنها مردن!!!
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:44 توسط بهــــــــــــار |