کاش یکبار دیگر می توانستم ... گرمای پرمهر دستانت را بر سرم حس کنم ... کاش می توانستم در آغوش گرمت باز هم با تو درد دل کنم ... دلم میخواست بار دیگر تو را کنار سجاده ات ببینم ... افسوس که به خاطره ها پیوستی ... دنیا برای تو آنقدر کوچک بود ... که روح بزرگت در آن نمی گنجید ... با رفتنت آنقدر ماندگار شدی ... که من تا ابد حسرت میخورم ... که کاش مانند تو بروم ... بگو، بگو که کی لحظه های بی تو بودن تمام میشود... شبهای دوری تو را عذاب دنیا نامیدم ... دیدنت رویای بهشتی ام شده ... کاش برای پیوستن به تو هم حق انتخاب داشتم ... دنیا برایم از قفس هم تنگ تر شده ... هر چند از تو آموخته ام که همیشه شکر گذار باشم ... اما گاهی فکر میکنم زاید ترین موجود روی زمینم ... حتی حق ندارم دوست داشته باشم ، عاشق باشم ... باز هم خاطرات تنها همدمم شده اند ... خدایا این تنها همدمم را از من مگیر ... عزیزترینم ، تا ابد مدیون محبت هایت می مانم ... هر چه دارم از تو دارم ... همیشه در خاطرم میمانی حتی تا لحظه به هم پیوستن ... یادت گرامی : پدر بزرگ عزیزم ... سالگرد پیوستنت به معشوق ...

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 12:55 توسط بهــــــــــــار |