زمستون با همه ی قشنگی هاش ... با همه ی سرماش، که تنها راه نفوذش تو بند بند وجود آدماست... با تمامی پاکی و یکرنگیش... گاهی وقتا واسه من یاد آور خاطره های تلخ زندگیمه... شاید استفاده از واژه ی تلخ یه کم ظالمانه باشه واسه فصلی که تداعی کننده ی یه خواب آرامش بخشه بعد از یه تکاپوی بزرگ... شایدم خدا می خواسته با افتادن این اتفاقا تو فصل زمستون همینو بهم بفهمونه... که یادم باشه : حتی به خاطراتم دلبستگی پیدا نکنم چون حتما خودمم یه روز تبدیل به یه خاطره میشم... ولی قبول کنید خیلی سخته فراموش کردن کسایی که : شادی و خوشی دنیا را با تمام وجودت تو قلب اونا می دیدی... توی خنده هاشون که انگار با خنده ی اونا هر چی غمه تو دنیا کنار زده می شدن... تو چشاشون که گاهی وقتا تمام حرفای دنیا توی اونا خلاصه می شدن... بعضی وقتا به خودم میگم: چرا آدما قدر چیزایی که دارن رو نمیدونن؟؟؟؟... چرا فکر میکنن همه چیزایی که دارن ابدیه؟؟؟؟... چرا غرورشون مانع میشه به اونایی که با نبودنشون اینقدر بی قرار میشن بگن که چقدر دوستشون دارن؟... مگه گفتن دوستت دارم چی از وجود آدما کم میکنه؟؟؟؟.... مگه غیر از اینه که اون احساسی که تو وجودمون مخفی می کنیم آشکار میشه ؟ و اونی که قلبمون براش می تپه هم می فهمه که دلیلیه واسه زنده بودنمون؟؟؟؟.... هر وقت دلم واسه عزیزترین هام تنگ میشه این آهنگو گوش میدم... نمی دونم چرا وقتی این آهنگو گوش میکنم اشکام خودشون راه ورود به دنیا رو پیدا میکنن؟... بعدشم یه احساس سبکی خاص... انگار به تنها آرزوم که دیدن چند لحظه ای اوناست رسیدم... انگار بی پرده و بدون هیچ خجالتی بهشون گفتم که چقدر دوستشون دارم... انگار بهشون گفتم که چقدر دلم براشون تنگ شده...
لالالالا گل پونه... بیا که بدون تو دل خونه... بیا که بدون تو تن خسته ام... لبریز از حس جنونه.... لالالالا گل لاله... زندگی بی تو واسم محاله... بیا ازاون وقتی که رفتی... این دل داره همش می ناله... گریه شده کار منو... غصه شده همدم من... قطره ی اشک تو چشام... شده شریک غم من... خونه بدون تو شده... مثل یه زندون سوت و کور... من موندم و هق هق واسه... خاطره های جور واجور... بیا که با اومدنت... تموم میشه دردای من... بیا که وقتی تو باشی... قشنگ میشه دنیای من... بدون که تو هق هق من... جز غم دوری حرفی نیست... بدون دلیل گریه هام... جز بی تو بودن چیزی نیست... برای من که عاشقم... عشق همیشگی تویی... اون که کنارش دل خوشم... فقط تویی تویی تویی...
ممنونم که سنگ صبورم بودید... بهار
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:16 توسط بهــــــــــــار |
یه درخت خشک و بی بر میون کویر داغ... توی ته مونده ذهنش، نقش پررنگ یه باغ... شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید... بر و دوشش همه پر شد ز اقاقی سپید... زیر سایه خیالی کم کمک چشماشو بست... دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست... اولی گفت: اگه بارون باز بباره تو کویر... دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر... دومی گفت: که قدیما یادمه کویر نبود... جنگل و پرنده بود و گذر زلال رود... گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره ... اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 14:48 توسط بهــــــــــــار |