آموخته ام که باید به زمان مسلط باشم، نه زیر فرمان آن... آموخته ام هر سفر دور و درازی با برداشتن تنها یک گام آغاز میشود... آموخته ام که نگویم ای کاش آن کار را طور دیگری انجام داده بودم، بلکه بگویم بار دیگر آن را طور دیگری انجام خواهم داد... آموخته ام خطاهای دیگران را مانند خطاهای خویش تحمل کنم... آموخته ام که انسان بزرگ به خود سخت میگیرد و انسان کوچک به دیگران... آموخته ام که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و آموزش دیگران را بیاموزم، به این ترتیب علم خود را انفاق کرده ام و آنچه را نمی دانم، آموخته ام... آموخته ام که بیش از آن که مرا بفهمند، دیگران را درک کنم... آموخته ام که بیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم... آموخته ام همیشه فردی خوشبین باقی بمانم، چرا که زندگی و موهبت های آن را دوست میدارم... آموخته ام اگر چه از هر چیزی بهترینش را ندارم، ولی از هر چه که دارم، بهترین استفاده را نمایم... آموخته ام لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید... آموخته ام آنچه امروز در دست دارم، ممکن است آرزوی فرداهایم باشد... آموخته ام زندگی مثل یک نقاشی است، با این تفاوت که در آن از پاک کردن خبری نیست... آموخته ام هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست... آموخته ام زیاده گویی شاید مقدمه ناشنوایی باشد... پس ...
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 21:53 توسط بهــــــــــــار |
هر کسی بذر گلی زیبا رو تو دلش داره.
هر کسی بذر نیلوفری خاص را در مرداب درونش داره. اما تعدادکمی از آدما تونستن اون بذر رو رویش بدن و اون استعداد روشکوفا کنند. چون بیشتر آدما خودشون رو نمی شناسند و چشماشونو واسه دیدن باز نمی کنند. چشم اگه بینا باشه هر چیزی دیدنیه،و در ترازوی نگاه سنجیدنی. نگاه کن: چه بسیار خر مهره هایی که خودشون رو گوهر عشق جا می زنند! اینا اگه عشق بودن احساس بدبختی را پاک میکردند. این همیشه یه معیار بوده . اگه اینا تو رو با احساس بدبختی رها میکنن پس هیچکدوم عشق نیستند. پس از شرشون خلاص شو. عشق همیشه احساس خوشبختی میاره،با عشق نمیشه احساس بدبختی کرد.این حقیقت رو هیچوقت فراموش نکن. اما زیادن آدمایی که احمقانه عمل میکنن: اونا به جای رها کردن همه ی چیزای دست و پا گیر، خود عشقو رها میکنن.این شیوه ی راهبه هاست.اونا خود عشق رو رها کردند، اونا عشق رو رها کردن.اما نتونستن حسادت، تملک، سلطه و نفس رو رها کنن. اونا نفس رو نگه داشتن اما عشق رو از دست دادن. اونا از دنیا فرار کردن، چون دنیا فرصتی بود برای عشق ورزیدن به همین خاطر تاریخ زندگی ما آدما با حماقتی ترکیب شده که باعث خنده ی آیندگان میشه. اونا باور نمی کنن که اجدادشون واقعیت رو فدای توهم کردن.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:1 توسط بهــــــــــــار |
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده. تقویمش پرشده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مونده بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیره. التماس و درخواست کرد.خدا سکوت کرد.آسمان و زمین را به هم ریخت.خدا سکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت.خدا سکوت کرد.آسمان و زمین را به کفر گفت و سجاده دور انداخت.خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد.خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم! اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.تنها یک روز دیگر باقیست.بیا و این یک روز را زندگی کن. او لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد؟ خدا فرمود: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آن کس که امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.می ترسید راه برود می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد ...بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سرو رویش پاشید.زندگی را نوشید.و زندگی را بوسیدو چنان به وجد آمدکه دید می تواندتا ته دنیا بدود.می تواند بال بزند. می تواندپا روی خورشید بگذارد.می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد .زمینی مالک نشد.مقامی به دست نیاورد اما... اما در همان روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابیدو کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد.خندید سبک شد.لذت برد و سرشار شدو بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت.کسی که هزار سال زیسته بود! 
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:59 توسط بهــــــــــــار |