خوش به حال آسمون...
هر وقت دلش میگیره بی بهونه می باره... به کسی توجه نمیکنه... از کسی خجالت نمی کشه... می باره و می باره... آنقدر می باره تا آبی بشه... کاش میشد مثل آسمون بود... کاش میشد وقتی دلت گرفت... اونقدر بباری تا بلاخره آفتابی بشی... بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 19:52 توسط بهــــــــــــار |
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی... تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم... تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم... پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس... تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید... با حسرت جدا کردم... وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی... دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی... و من تنها برای دیدن آن چشم ... تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم... و این بود آخرین حرفت... و بعد از رفتنت... حریم چشمهایم را به روی غروب نارنجی خورشید وا کردم... نمی دانم چرا رفتی؟... نمی دانم چرا؟... شاید خطا کردم؟...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 19:18 توسط بهــــــــــــار |
عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی با ختیم تا رها گردیم از دلواپسی در آن سوی خط زمان ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم با توام بانی عالم با توام ای مهربانم ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان کوچکم با قطره بودن راهیم کن سوی دریا عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا سیر در دنیای معنا بی زمان و مکان وصل در عین جدایی زندگی با جان جان عاشقان در شوق پروازند از این خاکیان چونکه باشد پای یک عشق خدایی در میان شاعررو نمی شناسم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 9:41 توسط بهــــــــــــار |
تقدیم به سپیدار سبز عشق:
چه ساده مردم در حادثه سخت زندگی میان عجایب هفتگانه حواس حس هشتم آمد پدید وقتی مرا دفن کردند کنار سپیداری سبز سپیدار سبز عشق عجیب است در میان این برهوت بی پایان سپیداری سبز بماند عاشقانه بر فرار خود می گریم و آرامم کنار او ساکت و بی بهانه من درکنار سپیدار گویی زنده ام زنده تر از تاک خانه وقتی روحم از شاخ و برگش بالا می رود من تا آسمان می روم بالا اوج میگیرم عارفانه چند سالی است که من مرده ام ولی زنده ام وقتی مستم با این مدیحه ی شاعرانه کنار این همیشه سبز سبزم حتی در پاییز در اوج نداری پادشاهم آری ثروتم ثروتی است سالکانه شعر از: کاکتوس تنها گلدون خونمون 
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 19:48 توسط بهــــــــــــار |
آرزویم این است :
نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد... نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز... و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی... عاشق آنکه تو را میخواهد ... و به لبخند تو از خویش رها میگردد... و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد... تقدیم به مهربونترین دوست دنیا
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 16:31 توسط بهــــــــــــار |