هـــــــیچ کــــــس ویرانیــــــم را حـــس نـــــکرد در میـــــــان خنـــــــــده هـــای تلــــــــخ مــــــن در هجـــــــوم لــــــــحظه هـــــای بی کســـــــــی آنـــــــــکه به آغــــــــــازمـــــن مانـــــــوس بود

وسعت تنهاییم را حس نکرد
گریه ی پنهانیم را حس نکرد
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
لحظه ی پایانیم را حس نکرد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:56 توسط بهــــــــــــار
منو می بینی ؟؟؟ صدامو میشنوی ؟؟؟ گوشای من کر شدن یا تو جوابمو نمیدی ؟؟؟ نمیدونم چراهر چی فریاد می زنم صدام در نمیاد !!! انگاری بختک افتاده روم و نمیذاره کسی صدامو بشنوه !!! شایدم بهتره صدامو نشنون !!! یا اینکه میشنون ولی محتویات صدا براشون تکراریه !!! آره حتما همینه ... همه چی تکراریه !!! همه چی !!! آدمها خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکنن از هم خسته میشن ... خیلی زودتر از اون چیزی که به باورشون بیاد فراموش میشن ... بخصوص اونایی که به قول خودت بیشتر از بقیه امتحان پس میدن !!! معنی شو نمیفهمم ؟؟؟ چرا بعضی ها اونقدر تو خوشی غرق میشن که بخاطرش دست به هر ننگی میزنن ؟؟؟ اما بعضی ها خوشی میشه واسشون خاطره ... یا یه عکسه توی آلبوم که فقط اجازه دارن گاهی با سر زدن به اونا یادی ازش بکنن !!! یا اینکه گاهی برن لب پنجره ی خیال و خودشونو اونجوری که دلشون میخواد جا بزنن !!! نمیخوام بنده ی ناشکری باشم برات !!! بذار همون جوری که بودم بمونم ، همون جوری که تو دوست داری !!! ولی آخه منم بنده ی توام !!! منم حق دارم یه چیزا و کسایی رو دوست داشته باشم !!! خدایا فاصله و جدایی حق من نیست !!! اگه حق نداشتم چرا تا اینجا اومدم ؟؟؟ چرابرگشتم ؟؟؟ جواب چراهامو بده !!! دیگه از گفتن کلمه ی " ای کاش " خسته شدم ... چراهمه چی شده : " ای کاش " ، " ای کاش " ... مثل همیشه تنها تو موندی برام ، خودت راه درست رو بهم نشون بده !!! خدایا کم آوردم، باور کن دیگه نمیتونم !!!
ای ستاره!!!
ای ستاره ی غریب!!! 
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم ،پس چرا به داد ما نمیرسد ؟؟؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید !!!
از خـــــــــــدا چرا صدا نمی رسد ؟؟؟

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!
خدایــــــــــــــــــــــــــــا : خودت کمک کن !!!
امروز فال حافظ گرفتم این اومد : 
دل مـــــــــیرود ز دستم ، صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهــان خواهد شد آشکارا
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران ، فرصت شمار یارا

خداونــــــــــــــــــــــــــدا : 
اگر مشیتت بر آن قرار گرفته که مرا به سوی خود بخوانی 
زودتر مرا فرا بخوان 
تا این چشم هایی که فروغش از آن توست 
اینقدر گریان نباشند !!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:15 توسط بهــــــــــــار |
با توام ای سهـــــــــــــــراب ، ای به پاکی چون آب ... یادته گفتــــــــی بهــــــــــم تا شقایــــــــــق هست زندگــــــــی باید کرد ؟؟؟ نیستی سهــــــــــــــــراب ، ببینی که شقایــــــــــــق هم مرد ... دیگه با چی ، کسی رو دلخوش کرد ؟؟؟ یادته گفتـــــــــــــــی بهم : اومدی سراغ من ، نرم و آهسته بیا ... که مبادا ترکـــــــــی برداره چینـــــــی نازک تنهایــــــــــــی تو ؟؟؟ اومدم آهسته ، نرمتر از یک پـــــــر قـــــــــــــو ... خسته از دوری راه ، خسته و چشم براه ... یادته گفتی بهم : عاشـــــــــقی یعنـــــــــی دچــــــــــــــار ؟؟؟ فکر کنم شدم دچــــــــار !!! تو خودت گفتی چه تنهــــــــاست ماهی اگه دچــــــــاره دریــــــــا باشه ... آره تنها باشه ، یاره غمها باشه ... یادته میگفتی : گاه گاهی قفســــــــی میســــــــــــازم ؟؟؟ میفروشم به شما تا به آواز شقایـــــــــق که در آن زندانی است ... دل تنهــــــــــــــایی تان تـــــــــــازه شود ؟؟؟ دیگه حتی اون شقایــــــــــــق که اسیره قفسه ، سهراب ... سائـــــــــــــــله یک نفسه !!! نیست، که تازگی بره این دل تنهایی من ... پس کجـــــــــاست اون قفـــــــــــس شقـــــــــایقت ؟؟؟ منو با خودت ببر به قایقت !!! راست میگفتی : کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود ... آره کاشکی دلشان شیدا بود ... من به دنبال یه چیزه بهترینم سهراب ... تو خودت گفتی بهم : بهترین چیــــــز رسیدن به نگاهیــست که از حادثه ی عشـــــــــق ، تـــــــر است 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:47 توسط بهــــــــــــار |
باز میــــــــــــــــــگردم ... 
باز میــــــــــــــــگردم به سرزمــــــــــــــــین مادری ام ...
پیش مادرم دریـــــــــــــا ؛ پیش خاله ام بـــــــــــاران ؛ پیش دایی ام جنـــــــــــــگل ؛ ....
باز میـــــــــــــــــگردم ...
به خاک و زمینی که وقتی اولیــــــــــن قدمهایم را بر می داشتــــــــــم و می افتــــــــــــادم ...
مرا در آغـــــــــوش می گرفت و دوباره مرا پیش می برد تا اینـــــــــکه راه رفتم ...
باز میــــــــــــــــــگردم ...
به هوایی که وقتی اولیـــــــــــــن صدای گریه ام درآمد ؛ درون سینــــــــــه ام پیچید
و عشــــــــــــــــق را درون رگهــــــــــــــــــایم جاری کرد ...
باز میـــــــــــــــــگردم ...

تا دوباره توســــــــــــــکاهای نازنینم را ببینــــــــــم ...
تا دوباره قوهای دریـــــــــــاچه همسایه که برای دیدن دریــــــــــــا آمده اند را ببینم ...
ببینم که چطور درنــــــــاهای لنگ دراز با سرو صدایشان خواب را از ماهیان برکه ربوده اند ...
ماهیــــــــــــهایی را ببینم که با دیدن من می گویــــــــند " بیا ؛ بیا ؛ بیا ؛ بیا "...
و من هم بگویـــــــــــم " آمدم ؛ آمدم ؛آمدم ؛آمدم " ...
آری ...
آمـــــــــــــــــــــدم ...
آمدم تا با آب دریــــــــــــــــا غسلم دهند ؛ و با هوای آن معـــــــــــطرم کنند ...
و از چوبهای توســـــــــکا تابــوتم را بســــــــازند تا در آغوش زمین بیـــــــــارامم ...
آری ...
باز میــــــــــــــــگردم ...
باز میـــــــــــــــــگردم به سرزمین مادریم تا دمی بیاسایم ...

اینجا رو یادته عزیزم ؟؟؟
یادته دلم میخواست بدونم آخرش به کجا میرسه ؟؟؟
یادته تو گفتی :
آخرش میرسه به آسمون ؟؟؟
میرسه به خدا ؟؟؟
خیلــــــــی دوســــــــــتت دارم عزیـــــــــزم
منتظــــــــــــرتم همیشـــــه

اتنظار به پایان رسید !!!
باز هم به خاطره ها اضافه شد !!!
نمیدانم شانه هایم طاقت کشیدن این همه را دارد ؟؟؟
هر چند توانی برایم نمانده ولی باز هم سعی میکنم !!!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:30 توسط بهــــــــــــار |
در زمانی که وفا قصه ی برف به تابستان است ... و صداقت گل نایابی است ... و در آیینه ی چشم شقایق ها ... جابر ظالم و بی عاطفه ی غم جاریست ... به چه کس باید گفت ؟؟؟ در تمام لحظه هایم ، هیچکس وسعت ویرانیم را حس نکرد !!! ببخشید که نظرم عوض شد و موندم ... نخواستم تنهاییم بیشتر از اینی که هست عمیق بشه ... خواستم این تنها دوستم رو نگهش دارم ... شاید از دست دادن همه، اونم ناگهانی ، یه جور خودکشی باشه ... دلیله موندنم یه کامنت خصوصی بود که خیلی روی من اثر گذاشت ... و چون ازم خواهش کرده بود که بمونم و دلیلشم برام قانع کننده بود ... مجبور شدم حرفمو عوض کنم ... شاید فکر کنید آدم دمدمی مزاجی هستم ... بهر حال اون دوست خوبم با اون کامنتشون زبونم رو واسه نه گفتن بستن ... هرچند خودم هم از بستن بلاگم خیلی ناراحت بودم ... حالا دیگه میخوام این تنها دوستمو تا آخرین لحظه ی زندگیم حفظش کنم ... به هر قیمتی شده ... میدونین چرا ؟؟؟ واسه اینکه همه ی دوستام تک تک منو تنها گذاشتن ... ایرادی بهشون نمیگیرم و بهشون حق میدم ... چون یه جایی خوندم : و بدینسان ا ست که : کسی میمیرد و کسی میماند ... هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد مروارید صید نخواهد کرد ... گاهی از صداقت و راستگویی حالم بهم میخوره مثل الان ... چون همه چیزو خراب میکنه ... کاش میتونستم آدمی باشم که هر چی به سرم میاد حقم باشه ... ولی حیف ... که وجدانم قبول نمیکنه که آدم دیگه ای باشم ... پس میمونم زیر سایه ی سپیدارم ... نمیخوام جام توی کیسه زباله باشه ... تا هروقت که خدا بهم مهلت بده بهار می مونم ، امیدوارم خودش کمکم کنه ...






هیچوقت فکر نمیکردم به جرم عاشقی اینطور مجازات بشم ...
قلبم شتابان میزنه ...
شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام ...
و من تنهایی خود را در آغوش میکشم ...
تنها ماندم ...

پس سپیدارو حفظش میکنم اونم با چنگ و دندون ...
میخوام از این به بعد با خدا و سپیدارم تنها باشم ... این که چیزه زیادی نیست ؟؟؟
از دوستای گلی که از بسته شدن سپیدار ناراحت شدن ممنونم
اقا حامد عزیز ، کاکتوس عزیزم ، اقا سعید ، اقا میلاد و همون دوستی که به خاطر کامنتش
نظرمو عوض کردم از همتون ممنونم سعی میکنم دوست خوبی باشم براتون ...
همتونو دوست دارم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:31 توسط بهــــــــــــار |
يه زوج در اوايل ۶۰ سالگي، سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رو جشن گرفته بودند... چون شما زوجي مثال زدني هستين هر كدومتون مي تونين يه آرزو بكنين... خانم گفت: اووووووووووووووووه !!! من مي خوام با همسر عزيزم، دور دنيا رو بگردم... اجی مجی لا ترجی ... دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک تو دستش ظاهر شد!!! حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب این خیلی رمانتیکه... ولی همچین موقعیتی فقط یه بار تو زندگی آدم اتفاق می افته ... واسه همین ، خیلی متاسفم عزیزم !!! ولی آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که ۳۰ سال جوون تر از خودم باشه... ( خاک بر سر بی لیاقتت کنن مرد !!! ) خانوم و پری واقعا ناامید شده بودن پری چوب جادویی شو چرخوند و ... اجی مجی لا ترجی ... ( دلم خنک شد)
تو یه رستوران كوچك رمانتيك ...![]()
![]()
ناگهان يه پري كوچولوی قشنگ
سر ميزشون ظاهر شد و گفت:
و درتمام اين مدت به هم وفادار موندين...![]()
![]()
پري چوب جادووييش رو تكون داد و...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی آرزو ، آرزویه دیگه !!!
و آقا۹۲ ساله شد!!!![]()
![]()
مردها شايد موجودات ناسپاسي باشند... ![]()
ولی پریها مونث هستن ... 
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:30 توسط بهــــــــــــار |